X
تبلیغات
HADIS2191

HADIS2191

HADIS

من....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 16:59  توسط حدیث  | 

یک سال گذشت....



یک سال گذشت و چهار فصل و ...

خدای من ، یک سال گذشت

هر چه کردم ، دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من ، یک سال گذشت و چهار فصل

هراسان شدم پناهم دادی ، بیمار شدم شفایم دادی

آرامش و امنیت که رسید ، طبیب و پناه را از یاد بردم 

خدای من ، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه 

پی تقدیری نیکو ، پرسان می گشتم ، شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی

پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود ،

قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را 

هیهات!

با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت 

خدای من ، یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز

هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم

پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و

لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم 

خدای من ، یک سال گذشت و چهار فصل و ...

چه گویم ؟!

خدای من سالها گذشت ، ده ، بیست و ... سال هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من ، چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام ؟!

چگونه است که رهایم نمی کنی ؟

چگونه است که هرگز ، هرگز از تو ناامید نمی گردم ؟

این چه رسم خدایی است ؟!

خدای من ، آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار می آید 

تو مرا می خوانی که بخوانمت ؟

این منم با حسرت سالهای رفته یا مدبر اللیل و النهار

این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول والاحوال

خدای من بندگی ام را بپذیر ، التماس مرا بشنو حول حالنا حول حالنا حول حالنا

خدای من آرزویم چه شد ؟ الی احسن الحال

خوب من ، بوی عطر تحویل می آید 

چه مبارک تقدیری....!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 19:51  توسط حدیث  | 

دریا

 

 دریا ، - صبور و سنگین –

                             می خواند و می نوشت :

« ....  من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم  ،

                    مرداب نیستم !

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛

روشن شود که آتشم و آب نیستم !  »

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1392ساعت 20:48  توسط حدیث  | 

ساده باش....


ساده باش....


اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدمهارا !


ساده زندگی کن

اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی !


ساده لبخند بزن


اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی !


ساده بازگرد

اما هرگز باز نگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده حتی اگرشاهرگ حیاتت رادر دستانش یافتی !


و
به یاد داشته باش

هیچ کس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد ....


"
گاهی خودت را زندگی کن"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 11:23  توسط حدیث  | 

جملات زیبا از دکتر شریعتی


لحظه لحظه زندگی را سپری میکنیم تا به خوشبختی برسیم ٬

غافل ازاینکه خوشبختی در همان لحظه ای بود که سپری شد.

 

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است .

وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ،

تو را دوست نمی دارد

کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است

 

خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن

خدایا به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ،

که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .

سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

خداوندا به هر کس که دوست میداری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر کس که دوست میداری بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است.

هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.

آنها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.

از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب
که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند

و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند.

انها از
فهمیدن تو میترسند.

بهترین مترجم کسی است که:
سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 0:17  توسط حدیث  | 

من

مـن نـه به راز و افسـون

گل سـرخ ِ "سهرابـم"

  نـه به دوسـت داشتنـی بـودن

گل سـرخ ِ"شـازده کوچولـو"

  خـودم هستـم برای دلِ خـودم!

  غـریب / قـریب

  مسـافر راهـی مبـهم

  گاه خسـته و پژمـرده

  از هیـاهوی روزگـار

  خـط خـطی هایی میکنم

  از سـر دلتنـگی.....
 
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1392ساعت 20:50  توسط حدیث  | 

...

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1392ساعت 15:46  توسط حدیث  | 

صبر کن...!


صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ،

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ،

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ،

تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ،

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ،

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ،

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ،

یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ،

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ،

تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو ....


پ ن : با تشکر از وبلاگ صداقت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1392ساعت 13:40  توسط حدیث  | 

یلدا


یلدا

یعنی یادمان باشد

زندگی آنقدر کوتاه است،

که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1392ساعت 12:24  توسط حدیث  | 

دلتنگم

 گاهی.....

 گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود 

 که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می شود

 دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید

 از حرکت ایستاد.......

 دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید....

 دلتنگ خودم!!!

 خودی که مدتهاست گم کرده ام......

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1392ساعت 10:32  توسط حدیث  | 

باز دلم از دنیا گرفته ....

 بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

 بزن تار و بزن تار

 بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار

 بزن تار و بزن تار


 برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم

 برای تو برای من برای هر کی مثل ما

 داره میخونه غمگینم

 بزن تار همیشه با منو از من قدیمی تر

 واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم

 بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

 بزن تار و بزن تار


 بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار

 بزن تار و بزن تار


 براه عاشقی بردن به خنجر دل سپر کردن

 واسه هرکی که آسون نیست

 برای جاودان بودن واسه عاشق دیگه راهی

 بجز دل کندن از جون نیست

 بزن تا بخونم همینو میتونم

 برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم

 برای تو برای من برای هر کی مثل ما

 داره میخونه غمگینم

 بزن تار همیشه با منو از من قدیمی تر

 واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم

 بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

 بزن تار و بزن تار


 بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار

 بزن تار و بزن تار

 بزن تار و بزن تار.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 22:57  توسط حدیث  | 

باران می بارد

 باران می بارد......

 به حرمت کداممان؛

 نمی دانم.....

 من همین قدر می دانم باران صدای پای اجابت است

 " خدا "

 با همه ی جبروتش دارد ناز می خرد،

 نیاز کن......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 9:47  توسط حدیث  | 

اهل دل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1392ساعت 20:3  توسط حدیث  | 

پرواز

 به پرواز

 شک کرده بودم


 به هنگامی که شانه هایم


 از توان سنگین بال


 خمیده بود...

                                                      شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1392ساعت 0:24  توسط حدیث  | 

کوچه

دلـــــم یکـــــ کــوچـــهـ میخـــــواهَــــد

بـــے بــــن بَستــــــ . . .

و بــــارانـــے نَــــم نَــــم . . .

و خـــــدا ،کـــهـ کَــمـــے بــــا ـهَــــم راه بــــرَویـــــم

هَـمـیـــن!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1392ساعت 16:21  توسط حدیث  | 

دویدیم و دویدیم...


                 
دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده دونده ها زیادن
                           دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن
                            به همه چی رسیدیم بجز خود رسیدن

دویدیم و دویدیم تو کوچه های بن بست
 میرفتیم و میگفتن خسته نشید بازم هست
                             دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن
                             پلای تو راهمون همه شکسته بودن

 دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت
 کم کم به هم میکردن دونده ها حسادت
                            دویدیم و دویدیم راها خاکستری شد
                            حرفای عاشقونه کمرنگ و سرسری شد

دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن
  گفتن فقط زیر لب کاش دیگه برنگردن
                             دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره
                              طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره

  دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن
سه فصل آزکار بود همه دویده بودن

                              دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار
                              اون ور دیوارم باز خوردیم به فصل تکرار

  دویدیم و دویدیم قصه ی زندگی بود
                             که واسه اون دویدن فقط دیوونگی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1392ساعت 16:32  توسط حدیث  | 

تولدم مبارک

تولدم مبارک

لطفا کلیک کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1392ساعت 11:57  توسط حدیث  | 

سلام

سلام

30 آبان تولدمه

 هر کی هستی.....

هر جا هستی.....

به مناسبت تولدم،

 یه جمله برام بنویس!!

لطفا....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت 18:53  توسط حدیث  | 

دلم میگیرد....


 گاهی دلم میگیرد....

 از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم،

 فریبت میدهند.....

 دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمیکند

 و نوری که تاریکی میدهد....

 از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند...

 دلم میگیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشرد

 و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمیبیند.....

                                          (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت 18:38  توسط حدیث  | 

ما....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1392ساعت 15:7  توسط حدیث  | 

رفتار من عادی ست....

رفتار من عادی ست.....

اما نمی دانم چرا این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید:

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری

اما من مثل هر روزم

با آن نشانه های ساده

با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها حس می کنم

"گاهی کمی گیجم"

"گاهی کمی گنگم"

حس می کنم از روزهای پیش 

قدری بیشتر این روزها را دوست دارم

گاهی از تو چه پنهان

با سنگ ها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی از روز ماه سال

از تقویم و از روزنامه ها بی خبرم

حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداْ بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها

خدا را هم یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم که از شب های بی رحمانه دیگر بود

من کاملاْ تعطیل بودم

اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم

تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم

با کفش هایم گفت و گو کردم

بعد از آن هم رفتم

تمام نامه هایم را زیر و رو کردم

دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم

سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم

چیزی ندیدم!!

دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم

دیشب پس از سال ها فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی روشن است

و بر خلاف سال های پیش

رنگ مشکی را از رنگ خاکستری دوست تر دارم

این روزها دیگر به راحتی اشک می ریزم...

گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن می گیرم

گاهی صد بار در یک روز می میرم

حتی یک شاخه از محبوبه های شب برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی دارد

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند

اما غیر از این حس که گفتم و

غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری در دل ندارم

رفتار من عادی ست...

                                                      "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1392ساعت 0:47  توسط حدیث  | 

ته قصه...


خدایا....!

دستانم را زیر چانه ام زده ام.

مات و مبهوت نگاهت میکنم.

طلبکار نیستم!!

فقط مشتاقم بدانم

ته قصه چه میکنی با روزگار من......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 19:0  توسط حدیث  | 

یک سالگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1392ساعت 23:34  توسط حدیث  | 

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...!

 

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند…

وای سهراب کجایی آخر؟

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند...!

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند...!

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست…

دل خوش سیری چند صبر کن سهراب…

گفته بودی قایقی خواهی ساخت...!

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم…!


+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 23:40  توسط حدیث  | 

دلم میخواهد....

 خدایا دلم هوای دیروز را کرده....

هوای روزهای کودکی را....

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد...

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را....

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم...

دلم میخواهد … می شود باز هم کودک شد؟؟

راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 15:31  توسط حدیث  | 

باران

 به باران دل نبند که هر چهار فصل دیوانه ات می کند.....

 اگر ببارد از شوق

 اگر نبارد از دلتنگی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1392ساعت 16:11  توسط حدیث  | 

افسوس...

حسین

بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود!

افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند.....

(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1392ساعت 19:39  توسط حدیث  | 

یا حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1392ساعت 19:32  توسط حدیث  | 

تنهایی من

 

  به سراغ من اگر می آیی ، تند و آهسته چه فرقی دارد ؟

 تو به هر جور دلت خواست بیا ....

 مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد

 مثل آهن شده در تنهایی

  چینی نازک تنهایی من....

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1392ساعت 17:5  توسط حدیث  | 

بن بست!

به کوچه ای رسیدم ،که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت :نرو که این مسیر بن بسته!

به حرفش گوش ندادم و رفتم.

کوچه بن بست بود.....پشیمان شدم و برگشتم اما وقتی به سر کوچه رسیدم

پیر شده بودم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1392ساعت 17:2  توسط حدیث  |